درباره وبلاگ


امیدمدیپلمه طراحی گرافیک هَستم متولد 4 (دیماه) 1995



مدیر وبلاگ : امید حیدری
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد وبلاگ چیه؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اینجا همه چی در همه
عاشقانه ای برای خوب مَن...!




خیلی مشتاق دیدارش بودم. روی صندلی سرد پارک نشسته بودم و کلاغ های سیاه باغ را در پاییزی ترین روز عمرم می شمردم تا بیاید. سنگی به طرفشان پرتاب کردم کمی دورتر رفتند اما باز آمدند به سمتم! ساعت از وقت آمدنش گذشت اما نیامد . نگران، ناراحت، عصبانی و کلافه شده بودم. شاخه گلی که در دستم بود کم کم داشت می پژمرد!
طاقت عاشقانه هم نیز بی تاب شد. از جایم بلند شدم ناراحتیم را سر کلاغ ها خالی کردم. گل را هم انداختم زمین و پا لهش کردم. گل برگ هاش کنده شده بود، پخش، لهیده شد. بعد، یقه پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب پالتو، راه افتاد. به درب پارک نرسیده بودم که صدایش را از پشت سر شنیدم…
صدای تند تند قدم هایش و نفس نفس زدن هایش هم ولی اصلا حتی لحظه ای برنگشتم. حتی برای دعوا و قهر و عصبانیت. از درب پارک خارج شدم. دوان خیابان را رد کردم. هنوز داشت پشت سرم می آمد. صدای پاشنه ی کفش هایش را می شنیدم ولی با سرعت می دویدم …
آن سوی خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشتم به او بود. کلید انداختم در ماشین را باز کنم، بنشینم، بروم که برو تا همیشه. باز کرده نکرده، صدای ممتد بوق و صدای گوش خراش ترمزی شدید و ناله ای کوتاه سرازیر گوش هایم شد و تا عمق جانم فرو رفت …
با سرعت برگشتم. خودش بود که پخشِ خیابان شده بود. به رو افتاده بود جلو ماشینی که بهش زده بود و راننده هم داشت تو سرِ خودش می زد. سرش خورده بود روو آسفالت، شکسته بود و خون، راه کشیده بود می رفت به سمت جوی خیابان.
مبهوت.
گیج.
تیره و تار.
هاج و واج نفقط نگاهش می کردم.
در مشتش بسته ی کوچکی بود. کادو پیچی شده ولی با جان نیمه جانش هنوز محکم چسبیده بودش. نگاهم رفت ماند رو آستینِ مانتوش که بالا رفته بود، ساعتش پیدا بود. پنج و ده دقیقه. فورا ساعت خودم را نگاه کردم، ساعتم پنج و چهل دقیقه را نشان می داد!
گیج بودم چشمم به ساعت راننده نگون بخت ماشین افتاد، درست پنج و ده دقیقه !!!
امیدواریم از این داستانه عاشقانه زیبا و تاثیر گذار لذت برده باشید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 26 تیر 1395 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
درود
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی میشود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی میشود
انتظارت دارد کار دست چشمم میدهد
رفته رفته عینکم ته استکانی میشود
هر چه غم بود از دلم با  اشک بیرون شد ولی
خاطرات پشت پلکم بایگانی میشود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت میکند
شانه های مرد عاشق استخوانی میشود
گاه مثل بیژن به چاهت میکشد
گاه جسمت مثل عیسی آسمانی میشود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پا درمیانی میشود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی میشود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی میشود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعن روانی میشود
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی میشود . . .

تقدیم به تمامی عُشاق و دوستانم پایدار باشید . . .





نوع مطلب :
برچسب ها : درود رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی میشود سرفه هایم تازگی ها آن چنانی میشود انتظارت دارد کار دست چشمم میدهد رفته رفته عینکم ته استکانی میشود هر چه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی خاطرات پشت پلکم بایگانی میشود کوه طاقت هم که باشی عشق آبت میکند شانه های مرد عاشق استخوانی میشود گاه مثل بیژن به چاهت میکشد گاه جسمت مثل عیسی آسمانی میشود شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو نقش من هم این وسط پا درمیانی میشود چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو گاهی آدم عاشق نامهربانی میشود صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت داستان عشق ما فردا جهانی میشود بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده برنگردی شاعرت قطعن روانی میشود کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار مردنش هم مثل اشکش ناگهانی میشود . . . تقدیم به تمامی عُشاق و دوستانم پایدار باشید . . .،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 بهمن 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()

زندگی یعنی از همین جاها قصه عاشقی رو یادم داد

من یه عمری عاشقش بودم پس چرا یاد من نمی افتاد

زندگی یعنی بی قراری ها تو روزای باور سختی

یعنی با من که باشه خوشحالم این یعنی حس خوب خوشبختی

زندگی یعنی عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

توی این خونه زندگی کردن فیلم و سیگار و خواب و بی پولی

زندگی یعنی عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

توی این خونه زندگی کردن فیلم و سیگار و خواب و بی پولی

منم و دلخوشی این روزا با کتای شعر و سازم

تو قماری که باخت با من بود من خودم زندگیمو میسازم

آسمون واقعا پر از ابره آسمون واقعا هنوز شاده

زندگی شکل یه فروپاشی عشق اون کودتای مرداده

زندگی یعنی عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

توی این خونه زندگی کردن فیلم و سیگار و خواب و بی پولی

زندگی یعنی عاشقش بودن با همین حس و حال معمولی

توی این خونه زندگی کردن فیلم و سیگار و خواب و بی پولی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
حالا دیگر عصر، عصرِ رها شدن نیست. عصر رها کردن است. برای ادامه ى بقایمان مجبوریم همدیگر را از یک جایی به بعد رها کنیم. عصر، عصرِ مخدر است. آنچه ما را بگیرد و در پی اش رهایمان کند، نه آنکه ما رها شویم، ما را رها کرده باشد. سنگ روی سنگ بند شده و حالا باید سنگ ها را آنجا که نیاز است از هم جدا کنیم. چند سالی ست که زندگی مان از جهانِ فعلِ "شدن" به جهانِ فعلِ " کردن" رسیده است و آنکه بازی را یاد نگرفته، می بازد. و حالا خطِ فقر، خطِ میان "کردن" و " شدن" است. آنها که رهایمان "می کنند" و آنها که رها "شده اند". خدا هم از این قاعده مستثنا نیست.



نوع مطلب :
برچسب ها : حالا دیگر عصر، عصرِ رها شدن نیست. عصر رها کردن است. برای ادامه ى بقایمان مجبوریم همدیگر را از یک جایی به بعد رها کنیم. عصر، عصرِ مخدر است. آنچه ما را بگیرد و در پی اش رهایمان کند، نه آنکه ما رها شویم، ما را رها کرده باشد. سنگ روی سنگ بند شده و حالا باید سنگ ها را آنجا که نیاز است از هم جدا کنیم. چند سالی ست که زندگی مان از جهانِ فعلِ "شدن" به جهانِ فعلِ " کردن" رسیده است و آنکه بازی را یاد نگرفته، می بازد. و حالا خطِ فقر، خطِ میان "کردن" و " شدن" است. آنها که رهایمان "می کنند" و آنها که رها "شده اند". خدا هم از این قاعده مستثنا نیست.،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 آذر 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
کجاست ای یار آغوش تو
منم سخت را زبان تو باید
به این زخم ها دست تو شاید باشد مرهمی
باشد مرهمی
جهان در جدال و حال منو اشک های نیمه شب
و تسکین این بغض با یاد تو شاید کمی
کسی جز تو از درد ها درون من آگاه نیست
کسی جز تو چون تو برای زمان بزنگاه نیست
تو باشی پریشانم پیش تو
تو نفی حجابی عریانم پیش تو
کجاست ای یار آغوش تو
تو شور شعور غرور حضور عمیق باوری
تو به شکلی عجیب و غریبانه در مسلخ من یاوری
تو به اندازه بودن منی
تو حس ناب شعر خواندنی
تو توانای ساده بودنی
تو دلیل محکم خو مردنی
کجاست ای یار آغوش تو





نوع مطلب :
برچسب ها : کجاست ای یار آغوش تو منم سخت را زبان تو باید به این زخم ها دست تو شاید باشد مرهمی باشد مرهمی جهان در جدال و حال منو اشک های نیمه شب و تسکین این بغض با یاد تو شاید کمی کسی جز تو از درد ها درون من آگاه نیست کسی جز تو چون تو برای زمان بزنگاه نیست تو باشی پریشانم پیش تو تو نفی حجابی عریانم پیش تو کجاست ای یار آغوش تو تو شور شعور غرور حضور عمیق باوری تو به شکلی عجیب و غریبانه در مسلخ من یاوری تو به اندازه بودن منی تو حس ناب شعر خواندنی تو توانای ساده بودنی تو دلیل محکم خو مردنی کجاست ای یار آغوش تو،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 شهریور 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
درود

این کیبورد راهی برای تخلیه غمهای مَن است بر جسم بی جانش دقت میکنم ولی به بزرگی کلامتی که در چشمانم ظاهر میشوند شک میکنم آیا این همان حرفایی نیست که به سادگی به هم نوع خود میزنیم و ناراحت میشود بدون انتظار آیا ما واقعا به کمال رسیده ایم آیا ما هم نوع خود را درک کرده ایم آیا ما عشق را درک میکنیم؟
آیا آیا آیا و آیاهای دگر پاسخش آسان است نشسته ایم در جمعی و از روشنفکری سخن میگویم  از ایمان از اخلاص از بزرگی دقایقی بعد در خیابان جنس مخالفت را میبینی تیز میکنند چشمان هرزه ات بر دست و نوع پوشش آری ما هممان فقط ژست بزرگ بودن را میگیریم ژست آدمهایی که فهمیده اند .
عشق را درک نکرده ایم عشق شده است واژه ای برای تخلیه عشق شده است ندای خانه خالی عشق شده است بازی با احساس ،گاهی میرنجانیم گاهی میرنجیم تقصیر ما نیست یاد گرفته ایم تو از من و من از دیگری.
نه آنقدر درس خوانده ام که درس فلسفه و منطق به کسی بدهم نه ،من فقط تخلیه میکنم مغزم را سنگینی تفکراتم را بر جسم سرد و بیجان کیبورد و چشمانی خیره به صفحه نمایش چند اینچی با افرادی در این دنیای مجازی آشنا شدم که مرا به گند کشیدند جوری به گند کشیدند که کسی را که عاشقش بودم 2بار در دوراهی انتخاب من را پس زد گله ای ندارم انتخاب خوب یا بد را هم کار ندارم با خود کار دارم بیایید خود را تغییر بدهیم همین .
گاهی محو تماشای عکسی میشوی گاه آه افسوس است گاه از ته دل یک هوووووف میکشی و سپاس میگی یزدانو که الان داریش گاهی هم که دلتنگ میشی همین گاه گاه هاست که زندگی رو زیبا میکند تعقل کنید تعقل حتی در بلند کردن خودکاری که بر روی زمین افتاده.
سکوت نکیند هیچگاه، سکوت علامت رضایت نیست اگر علامت رضایتم بود فریاد میزدم.
نمیدانم کیستی میخوانی یا نه نمیدونم برای تبلیغ اومدی یا برا کامنت گذاشتن یا اومدی به رفیق قدیمیت سر بزنی هر کی هستی با هر تفکراتی به ترشحات مغز خسته من خوش آمدی.
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﭘﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﮑﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻗﯽ سمیست ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺎﻗﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻦ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ آنان ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . . .
بدرود




نوع مطلب :
برچسب ها : درود این کیبورد راهی برای تخلیه غمهای مَن است بر جسم بی جانش دقت میکنم ولی به بزرگی کلامتی که در چشمانم ظاهر میشوند شک میکنم آیا این همان حرفایی نیست که به سادگی به هم نوع خود میزنیم و ناراحت میشود بدون انتظار آیا ما واقعا به کمال رسیده ایم آیا ما هم نوع خود را درک کرده ایم آیا ما عشق را درک میکنیم؟ آیا آیا آیا و آیاهای دگر پاسخش آسان است نشسته ایم در جمعی و از روشنفکری سخن میگویم از ایمان از اخلاص از بزرگی دقایقی بعد در خیابان جنس مخالفت را میبینی تیز میکنند چشمان هرزه ات بر دست و نوع پوشش آری ما هممان فقط ژست بزرگ بودن را میگیریم ژست آدمهایی که فهمیده اند . عشق را درک نکرده ایم عشق شده است واژه ای برای تخلیه عشق شده است ندای خانه خالی عشق شده است بازی با احساس، گاهی میرنجانیم گاهی میرنجیم تقصیر ما نیست یاد گرفته ایم تو از من و من از دیگری. نه آنقدر درس خوانده ام که درس فلسفه و منطق به کسی بدهم نه، من فقط تخلیه میکنم مغزم را سنگینی تفکراتم را بر جسم سرد و بیجان کیبورد و چشمانی خیره به صفحه نمایش چند اینچی با افرادی در این دنیای مجازی آشنا شدم که مرا به گند کشیدند جوری به گند کشیدند که کسی را که عاشقش بودم 2بار در دوراهی انتخاب من را پس زد گله ای ندارم انتخاب خوب یا بد را هم کار ندارم با خود کار دارم بیایید خود را تغییر بدهیم همین . گاهی محو تماشای عکسی میشوی گاه آه افسوس است گاه از ته دل یک هوووووف میکشی و سپاس میگی یزدانو که الان داریش گاهی هم که دلتنگ میشی همین گاه گاه هاست که زندگی رو زیبا میکند تعقل کنید تعقل حتی در بلند کردن خودکاری که بر روی زمین افتاده. سکوت نکیند هیچگاه، سکوت علامت رضایت نیست اگر علامت رضایتم بود فریاد میزدم. نمیدانم کیستی میخوانی یا نه نمیدونم برای تبلیغ اومدی یا برا کامنت گذاشتن یا اومدی به رفیق قدیمیت سر بزنی هر کی هستی با هر تفکراتی به ترشحات مغز خسته من خوش آمدی. ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﯼ ﭘﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﭼﮑﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﻗﯽ سمیست ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺎﻗﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﻦ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ آنان ﮐﻪ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ . . . بدرود،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 مرداد 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
درود
اینبار نه جامیست برای نوشیدن می نه خیالی برای **** اینبار حس بزرگ بودن است حس کسی که بر وجودش تکیه زدند حس راهی که سختیش را حس میکنی حسی میان بودن و نبودن ،سخت است درک حسی که سالهاست در وجودت بوده و حسش نکرده ای شاید حسی برای بودنش نداشته ای این همان هدف است هدفی برای آینده ات که حسش میکنی، با حس کردنش در موردش تفکر میکنی و تفکراتت را برای کسی بازگو میکنی که تمام حواس پنج گانه ات را مدیون او هستی . . . 
آری مادرم را اینجا بیشتر حس میکنم با مایلها فاصله،اینجا خارگ است اینجا تلخ نوشته ای است از من اینجا حس دلتنگی فراوان است،اینجا همه مــــردند حداقل بویه مردانگی میدهند برای نان آمده اند نه برای نــــام . . .
عرق ریزان و دوان دوان زحمت میکشند با چشمانی پر از بزرگی با نوایه فریدون میخوابند سخنانی از خاطراتی که پشت مایلها آب جا گذاشته اند،خود را میبینی در میان آه و اندوه در میان تلاش در میان آنچه به افکارت میگذرد گذراس همانند چشمانت که بر این متون میگذرد . . .
شاید درک نکنی حرفهایم را شاید هم برای لحضاتی آه بکشی و برایم دل بسوزانی هه 
آخر دنیای مجازی واقعیت است واقعیتی تلخ یا شیرین از همین خاطرات تلخ یا شیرین،شاید بگویی بازی با کلمات را خوب بلد است اما بعضی وقتا خودم هم که مینویسم به معنی واقعی کلمه ها شــــک می کنــــم . . .
ما فراموش شدگانیم جز نعره سلاحی نیست
ما زنده کفن شدگانیم جز دریدن راهی نیست
بدرود.





نوع مطلب :
برچسب ها : درود اینبار نه جامیست برای نوشیدن می نه خیالی برای **** اینبار حس بزرگ بودن است حس کسی که بر وجودش تکیه زدند حس راهی که سختیش را حس میکنی حسی میان بودن و نبودن، سخت است درک حسی که سالهاست در وجودت بوده و حسش نکرده ای شاید حسی برای بودنش نداشته ای این همان هدف است هدفی برای آینده ات که حسش میکنی، با حس کردنش در موردش تفکر میکنی و تفکراتت را برای کسی بازگو میکنی که تمام حواس پنج گانه ات را مدیون او هستی . . . آری مادرم را اینجا بیشتر حس میکنم با مایلها فاصله، اینجا خارگ است اینجا تلخ نوشته ای است از من اینجا حس دلتنگی فراوان است، اینجا همه مــــردند حداقل بویه مردانگی میدهند برای نان آمده اند نه برای نــــام . . . عرق ریزان و دوان دوان زحمت میکشند با چشمانی پر از بزرگی با نوایه فریدون میخوابند سخنانی از خاطراتی که پشت مایلها آب جا گذاشته اند، خود را میبینی در میان آه و اندوه در میان تلاش در میان آنچه به افکارت میگذرد گذراس همانند چشمانت که بر این متون میگذرد . . . شاید درک نکنی حرفهایم را شاید هم برای لحضاتی آه بکشی و برایم دل بسوزانی هه آخر دنیای مجازی واقعیت است واقعیتی تلخ یا شیرین از همین خاطرات تلخ یا شیرین، شاید بگویی بازی با کلمات را خوب بلد است اما بعضی وقتا خودم هم که مینویسم به معنی واقعی کلمه ها شــــک می کنــــم . . . ما فراموش شدگانیم جز نعره سلاحی نیست ما زنده کفن شدگانیم جز دریدن راهی نیست بدرود.،
لینک های مرتبط :


جمعه 12 تیر 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
ای دریای پارسی ای یادگار نیاکانم
منم از ریشه تو من فرزند ایرانم
من ز نسل عشق ز نسل پارسم
دریا دل و عاشق همچو خلیج پارسم
ای نگون بخت اهریمن کینه توز
به سرزمین پدری من چشم ندوز
به هر جای تاریخ بنگرم تو را بینم
نشان فقط ز عشق تو اهورا بینم
ای هست و نیست من ای وطن
برنگ خلیج پارست میسازم کفن
ای که مقبره ات داره ما را هویت
منشور تو داد رای آزادی بشریت
ای سرزمین طلوع خورشید و شیران
درود بر آنکه نام تو نهاد ایران
ایران ای همه بود و نبود من
فدای ذره ای ز خاکت تار و پود من
ب نیلگونی خلیج پارست سوگند
به بغض آن بابک گرفتارت در بند
ندهم قطره ای ز آبت به تازی
به تاریخ ما گر بنگری رنگ میبازی
این خلیج یادگار هزاران خون است
از این است که رنگش نیلگون است
برو راه نیاکان خویش از بر گیر
شتر و بادیه و سوسمار را از سر گیر
به تاریخت بنگر پر از ننگ جهالت
تو را چه به خلیج عشق و رشادت
نیکی در کردار و رفتار و اندیشه من است
پاسداری ز خلیج پارس وظیفه من است
برو ای نادان هوس باز دیوانه تازی
تو کیستی که به دریای ما دست اندازی

شعر:استاد محسن خزایی





نوع مطلب :
برچسب ها : ای دریای پارسی ای یادگار نیاکانم منم از ریشه تو من فرزند ایرانم من ز نسل عشق ز نسل پارسم دریا دل و عاشق همچو خلیج پارسم ای نگون بخت اهریمن کینه توز به سرزمین پدری من چشم ندوز به هر جای تاریخ بنگرم تو را بینم نشان فقط ز عشق تو اهورا بینم ای هست و نیست من ای وطن برنگ خلیج پارست میسازم کفن ای که مقبره ات داره ما را هویت منشور تو داد رای آزادی بشریت ای سرزمین طلوع خورشید و شیران درود بر آنکه نام تو نهاد ایران ایران ای همه بود و نبود من فدای ذره ای ز خاکت تار و پود من ب نیلگونی خلیج پارست سوگند به بغض آن بابک گرفتارت در بند ندهم قطره ای ز آبت به تازی به تاریخ ما گر بنگری رنگ میبازی این خلیج یادگار هزاران خون است از این است که رنگش نیلگون است برو راه نیاکان خویش از بر گیر شتر و بادیه و سوسمار را از سر گیر به تاریخت بنگر پر از ننگ جهالت تو را چه به خلیج عشق و رشادت نیکی در کردار و رفتار و اندیشه من است پاسداری ز خلیج پارس وظیفه من است برو ای نادان هوس باز دیوانه تازی تو کیستی که به دریای ما دست اندازی شعر:استاد محسن خزایی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 فروردین 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
ای دل منال از غم روزگار بکن صبوری
بیا ناله کم کن تو را فردا نهند به گوری
در پی چه مینالی زین دنیای پست
روزی به چشم آر که در دهان موری
بیا و با این روزگار سر جنگ مگذار
که طاقت غربتم نیست میسوزم از دوری
ای دل مباش غافل از بهر روزگار
باید که شاد زیست چرا این همه مغروری
اهل میخانه و دین و دنیا پرستان را بین
همه رفتند زیر خاک دلا مگر تو کوری
چه شور است اشکی کز سر غم آید
بیا و مخور غم شاد باش حتی زوری
نوری نمیبینم در این دلهای سیاه
چرا بیهوده مینالی از چه در پی نوری
شور و نوایست در این تن غمگین من
خون من به جوش آمد در این تن چو قُوری
وصله ما با این دنیا چه واهی بود
ای روزگار لعنت به تو چه وصله ناجوری
ساقیا باده اختیارم کن که میسوزم
مرا حرام دانند از بهر بهشت و حوری
ز می خانه ات بُرونم مکن ای ساقی
تا نبینم دنیا پرستان و دنیایه به این شوری
روزگار به خود منال با این چرخش پست
لعنت به چرخشت از چه این همه مسروری
خدایا برون کِش روحت زین تن صَبورَم 
که این روزگار ندارد طاقت صبوری

شعر: استاد محسن خزایی





نوع مطلب :
برچسب ها : ای دل منال از غم روزگار بکن صبوری بیا ناله کم کن تو را فردا نهند به گوری در پی چه مینالی زین دنیای پست روزی به چشم آر که در دهان موری بیا و با این روزگار سر جنگ مگذار که طاقت غربتم نیست میسوزم از دوری ای دل مباش غافل از بهر روزگار باید که شاد زیست چرا این همه مغروری اهل میخانه و دین و دنیا پرستان را بین همه رفتند زیر خاک دلا مگر تو کوری چه شور است اشکی کز سر غم آید بیا و مخور غم شاد باش حتی زوری نوری نمیبینم در این دلهای سیاه چرا بیهوده مینالی از چه در پی نوری شور و نوایست در این تن غمگین من خون من به جوش آمد در این تن چو قُوری وصله ما با این دنیا چه واهی بود ای روزگار لعنت به تو چه وصله ناجوری ساقیا باده اختیارم کن که میسوزم مرا حرام دانند از بهر بهشت و حوری ز می خانه ات بُرونم مکن ای ساقی تا نبینم دنیا پرستان و دنیایه به این شوری روزگار به خود منال با این چرخش پست لعنت به چرخشت از چه این همه مسروری خدایا برون کِش روحت زین تن صَبورَم که این روزگار ندارد طاقت صبوری شعر: استاد محسن خزایی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 فروردین 1394 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
با درود فراوان خدمت تمامی دوستان و بازید کنندگان وبلاگ بنده

سال 93 با تمام تلخی ها و شیرینی هاش داره روزای آخرش رو سپری میکنه بعضیامون تو این سال خیلی از دوستامون رو از دست دادیم خیلیهامون عروسی خیلی ها رو دیدیم خیلیامون با بعضی آهنگا گریه کردیم خیلی ها گریه کردیم برا کسی که این آهنگا رو میخوند خیلی اتفاقات خیلی . . .

امیدوارم شروع سال 94 شروع سالی پر از امیـــــــــــــــــد دوستی مهــــــــــــــــــربانی عشق برای تک تک شما باشه 

پیشاپیش نوروز باستانی رو به تموم هم میهنان عزیزمان همایون باد.




نوع مطلب :
برچسب ها : با درود فراوان خدمت تمامی دوستان و بازید کنندگان وبلاگ بنده سال 93 با تمام تلخی ها و شیرینی هاش داره روزای آخرش رو سپری میکنه بعضیامون تو این سال خیلی از دوستامون رو از دست دادیم خیلیهامون عروسی خیلی ها رو دیدیم خیلیامون با بعضی آهنگا گریه کردیم خیلی ها گریه کردیم برا کسی که این آهنگا رو میخوند خیلی اتفاقات خیلی . . . امیدوارم شروع سال 94 شروع سالی پر از امیـــــــــــــــــد دوستی مهــــــــــــــــــربانی عشق برای تک تک شما باشه پیشاپیش نوروز باستانی رو به تموم هم میهنان عزیزمان همایون باد.،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 26 اسفند 1393 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
درود

اینجا یه جایه عمومیه نه اس ام اسه نه تِلفنه نه یاهو نه هیچ جای دیگــ اینجا یه روزنه امیده برا امــــید خوبه همین که میای و میخونی همین که هستی کافیه ،نمیدونم کجاش دروغه نمیدونم سخته فهموندن دوست داشتنی که با زوره ،زورم نه با نمیدونم اسمشو چی بزارم . . .
آره اسم اینجا دنیای مجازیه ، وقتی دوتا قلب پیوند میخورن دیگ گسستنی در کار نیست حتی اگر روزی صدبار بگی فراموش شده یه چیزی یه چیز کوچیک باز یادت میندازه تموم خاطراتو همشو هه همین الان یاده دماغت افتادَم(انحرافی هه)هوووووف
بیا بشینیم صحبت کنیم یا مــَـن دروغ میگم و تو میخندی به همه دروغام اگرم راست بودن فقط باش فقط از احوالت خبر داشته باشم کافیه . . .


نازت را خواهم کــــــشید نازِه مَن تنها واژه زیبای زندگی گـــــلی به نازی تو نیست . . .   

منبعhttp://mihan-forum.ir.ir: http://mihan-forum.ir/showthread.php?tid=2693
Copyright © 
میهن فروم(بیا بیا اینجا مَنو پیدا کن میدونم میتونی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 بهمن 1393 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()
در حســــرت یك نعــــره ی مستــــانه بمردیــــم -- ویــــران شود این شــــهر که میخانــــــه نــــدارد . . .

درود
آهای طـــَرف گوشیــــت روشــَن کـــُـــن 

بگـــو الو قـــطع کـــُن

دِل میکنه هواتو

فدایه خندهاتو

هنــــو هَ اُون صِداتو

همـــون یه نِگاتو

سَـــر میــــزَنم پروفایـــــلت

پیام نیــه بِدُم جوابِت

هر شــُـــو میبینُم مُو خوابِت

هه یادِت هَس عملــ کردنِت 

یادته ساعت 2 و انتخابِت

راسی چی شُــــد امتحانِت

حاجی خَط خطی یادته

بدون امیدو همیشه بیادته




نوع مطلب :
برچسب ها : در حســــرت یك نعــــره ی مستــــانه بمردیــــم -- ویــــران شود این شــــهر که میخانــــــه نــــدارد . . .،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 بهمن 1393 :: نویسنده : امید حیدری
نظرات ()


( کل صفحات : 58 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic